سعید بن عبدالله حنفی

سعید پس از تحویل نامه به امام علیه السلام، از جانب ایشان مأموریت یافت که جواب نامه را که در آن ذکر شده بود مسلم‌بن‌عقیل از جانب امام برای تحقیق و درستی یا نادرستی مضمون نامه‌ها به کوفه فرستاده خواهد شد، به سوی مردم کوفه ببرد؛ وی بار دیگر در دورانی که مسلم در کوفه به سر می‌برد از سوی مسلم مأموریت یافت تا نامه‌ای حاوی اینکه کوفیان بر رأی خود مبنی بر حمایت از شما استوارند - همان نامه‌ای که بعدها پس از خیانت کوفیان موجب ناراحتی و ندامت مسلم شد- به سوی امام علیه السلام ببرد؛ او رفت تا در میان راه به سپاه امام محلق گشت و ملازم ایشان بود تا رسیدن به  سرزمین کربلا!

در شب عاشورا هنگامی که امام علیه السلام بیعت را از یاران خود برداشتند، او پس از افرادی چون مسلم بن عوسجه، زهیر و .... برخاست و عرضه داشت: «.... به خدا سوگند اگر بدانم که در رکاب شما کشته می‌شوم، سپس زنده شده بار دیگرمی سوزم و زنده می شوم و تا هفتاد بار دیگر کشته و زنده می‌شوم، از تو جدا نخواهم شد، تا این خونم را نثارت کنم و چرا اینگونه نکنم در حالیکه کشته شدن یکبار بیش نیست و پس از آن کرامت و بزرگواری به گونه‌ای است که نهایت ندارد.»[1]

در ظهر عاشورا نیز، آن هنگام که امام حسین علیه السلام به اقامه نماز ظهر ایستادند، سعید و فردی دیگر از اصحاب خود را سپر بلای امام علیه السلام قرار دادند؛ آن قدر تیر بر جسم آن دو بزرگوار نشسته بود که با سلام نماز امام علیه السلام به زمین افتادند و جام شهادت را نوشیدند.

 سعید هنگامی که در بدن جای نیزه و شمشیر و سیزده تیر داشت این چنین گفت: «… پروردگارا! سلام مرا به پیامبرت برسان و به او از درد جراحاتم بگو، من ثواب تو را خواسته‌ام، تا ذریه پیامبرت را یاری رسانم.»

سپس رو به امام حسین علیه السلام کرد و گفت: اَوَفَیْتُ یا ابن رسول الله؟ ای فرزند رسول خدا! آیا من به عهد خود وفا کرده‌ام؟ امام فرمودند: «نعم أنت امامی فی الجنة. آری تو در بهشت نزد من هستی.»[2]سپس به شهادت رسید.


[1] . مقتل الحسین مقدم، ص89.

[2] . اللهوف، ص48.

/ 0 نظر / 7 بازدید